من اينجا خيلي وقت است
چشم براه مسافري مانده ام كه انگار هرگز نخواهد آمد
و همه دلخوشيم به ترانه ايست
كه يكروز اگر بيايد سر خواهم داد
من يادم نيست همنفس روزهاي غريب تنهايي
كدام روز دلگير
در انتهاي كدام رويا ,پا به راه رفتن
آنقدر دور شد كه هيچوقت
در هيچ خوابي هم ديده نشد
من گم مي شوم در خاطره هايم
فراموش مي شوم در آرزوهايم
و هنوز هم شعر قشنگ روز هاي باراني را زمزمه مي كنم
و در اين تنهايي ,واي اگر باران هم
بوي دل انگيز مسافر خسته را برايم به ارمغان نياورد
تا ابد چشم براه ,بي ترانه خواهم ماند
بي ترانه خواهم رفت ...!؟
|
+| نوشته شده توسط
M.j در
|