من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و گشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
دوستان گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی
|
+| نوشته شده توسط
M.j در
|